یک چیزی را فهمیدهام. فهمیدهام دیگر نمیتوانم از کسی مراقبت کنم. فهمیدهام انقدر مراقبت کردهام که دیگر حتی اگر سرِ کسی درد بگیرد به سختی قادرم برایش یک قرص ببرم بگویم بخور تا بهتر شوی.
فهمیدهام از توضیح دادن خستهام. از این که بگویم چرا اینطور هستم و چرا آنطور نیستم. از این که بگویم چرا اینطور شد و چرا آنطور نشد.
فهمیدهام میخواهم سرم را بیندازم پایین و راه خودم را بروم.
...
باید چراغها را خاموش کنم و بگذارم هر کسی که خواست برود، برود؛ حتی اگر چراغ که روشن میشود، هیچکس نمانده باشد.
*از شعری از مژگان عباسلو
درد، مارگریت دوراس، ترجمهی قاسم روبین، انتشارات نیلوفر
شما نمیدانید. شما فکر میکنید من ادامه دارم. فکر میکنید میشود بعد از سلام، به احوالپرسی هم رسید. فکر میکنید همین که میخندم، یعنی میخندم، همین که نگاه میکنم یعنی نگاه میکنم، همین که میگویم بله یعنی بله، همین که ...
شما نمیدانید. همین منِ آرام، یک منِ بیادامه هم است، ابتر اصلا، ناقص، بیاصل و بیفرع، نه متنی در کار است و نه حاشیهای. کنکاش بیفایده است، دست از حفاری بردارید؛ نه آبی، نه نفتی، نه گنجی.
اینجا را کسی نمیخواند، زیاد کسی نمیخواند. برای که مینویسم؟
شما که نمیدانید، سرم درد میکند.
خیلی حرفها بوده همیشه برای گفتن؛ نگفتهام. خیلی کارها بوده؛ نکردهام. خیلی راهها؛ نرفتهام. جوابِ این حرفها و کارها و راهها را بلدم بدهم؟ جواب خودم را؟ نیستم. بلد نیستم.
نه سوپرمن نقشِ من را بازی کرده
نه زورو را از زندگی من الهام گرفتهاند
ناجی خودم هم نمیتوانم باشم
چه برسد که دستتان را بگیرم و
به سرزمین رویاها ببرم شما را
من
فقط یک عابرم
که نه معجزه دارد
نه شعبده میداند
نه شفا میبخشد
نه اکسیر میکند
یک رهگذر
که تمام هنرش این است که
رد شود
و لبخند بزند
و زخم نزند
...
همیشه همینطور است، کسی به ما میگوید برویم این عصرِ روزهای آخر پاییز را با هم قدم بزنیم و بعد چایی بنوشیم و گپی بزنیم که دلمان نمیخواهد؛ و کسی که دلمان میخواهد، به ما نمیگوید برویم این عصرِ روزهای آخر پاییز را با هم قدم بزنیم و بعد چایی بنوشیم و گپی بزنیم. لابد اگر ما هم به کسی پیشنهاد بدهیم برویم این عصرِ روزهای آخر پاییز را با هم قدم بزنیم و بعد چایی بنوشیم و گپی بزنیم، همان کسی هستیم که دلشان نمیخواهد. چه معادله عجیبی! طورِ دیگری نمیشد باشد واقعا؟
- توی فیلمه میخندم. توی فیلمه میگویم امروز دهم آذر 1390 است و بعد با خنده اصلاح میکنم که امروز نه، امشب!
- باید بپرسم همه همینطورند یا این یک مورد عجیب است که کسی یک شب آرام باشد و یک شب نه، یک لحظه احساس کند همه چیز همانی است که باید و یک لحظه بعد احساس کند هیچ چیز همانی نیست که باید.
- رنجیدهام.
- برف که میآمد و تند و تند از دانههای برف و مردمِ باچتر و مردمِ بیچتر و نورها و چراغها عکس میانداختم و فیلم میگرفتم، با خودم فکر کردم زندگی انقدرها هم بد نیست و چرا گاهی فکر میکنم ارزش ندارد که آدم زندگی کند؟ پنجره را باز کردم و دستم را از شیشه بیرون بردم و گذاشتم از سرما سِر بشود که یادم بماند یک شبی هم بوده که پاییز بوده و برف میآمده و همه چیز خوب بوده.
- یک چیزهایی هم هستند که قرار است آدم را غافلگیر کنند. مثلا؟ یک مثلاهایی هست که آدم نمیخواهد بنویسد چون احساس میکند نباید ثبت شوند، باید از حافظهی آدم پاک شوند انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل قبل است.
- آخ که چقدر دلم گرفته، آخ که این جمله چقدر تکراری شده و آخ که چقدر هنوز هم به کار میآید.
- امروز فال حافظ گرفتم، خوب آمد. پس چرا اینطور شد؟ یعنی به فال حافظ هم دیگر اعتباری نیست؟ نیست، نیست، به چه چیزی هست دختر جان!؟
- شنبه بود امروز، چندشنبه است فردا؟
دلم گرفته بود
چمدانم را بستم
کره جغرافی را آوردم
زل زدم به شهر تو
با هم خندیدیم
با هم رقصیدیم
چمدانم را باز کردم